نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 دانشجوی دکتری جامعهشناسی، دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه یزد، یزد، ایران
2 دانشیار جامعهشناسی، دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه یزد، یزد، ایران
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Background and Aim: War as one of the most significant factors driving social change, profoundly impacts the psychosocial health of vulnerable individuals and groups. The aim of this study is to explore and analyze the social implications of the prevalence of mental health disorders and depression in Bamyan Province, Afghanistan, in relation to war.
Data and Method: This qualitative study, conducted in 2023, involved 45 patients diagnosed with depressive disorder who were hospitalized in the mental health ward of Bamyan Provincial Hospital. Data from semi-structured interviews were analyzed using thematic analysis.
Findings: Participants reported distressing personal, familial, and social experiences related to war. They identified war as the primary cause of depressive disorders. War perpetuates a cycle of harm, with depression being one of its consequences. Four themes were identified: socio-economic stagnation, poverty, violence, and an anxious society.
Conclusion: While depression is typically examined through psychological and psychiatric frameworks, it can also be socially constructed in specific contexts, such as war. The prevalence of depressive disorders is influenced by social factors, including the impact of war.
Key Message: War as a catalyst for change, inflicts devastating consequences on the mental health of society, particularly affecting women, with repercussions that may persist for generations.
کلیدواژهها [English]
مقدّمه و بیان مسأله
اختلالات روانی بهعنوان بارزترین چالش حال حاضر سلامت جهانی، نگرانیهای بسیاری را برای نظامهای سلامت، متخصصین و سیاستگذاران حوزه سلامت به وجود آورده و عامل اصلی رشد پیامدها و ناتوانیهای ناشی از سلامتی ضعیف در جهان به شمار میرود ((Alonso, Chatterji & He, 2013. با وجود اینکه چندین دهه قبل سازمانهای جهانی بهویژه سازمان بهداشت جهانی نسبت به بیتوجهی زیانبار جوامع نسبت به اختلال افسردگی هشدار جدی داده و به تاثیرگذاری عوامل روانی- اجتماعی بر سلامت اشاره کرده است (توکل و فراهانی، 1396)، کماکان بیتوجهی به این حوزه ادامهدار است. با اینحال افراد مبتلا به اختلال افسردگی دارای حالات قابلتوجه علائم و نشانههای بالینی میباشند که با تغییر در تفکر، خلق، هیجان و رفتار مشخص بوده و ناراحتی و تشویق شخصی بهصورت واضح، غیرعادی، بیمارگونه، مداوم یا عودکننده در آنها مشاهده میشود که موجب اختلال کارکرد زندگی میگردد (نوربالا، ۱۳۹۰). مطالعات متعدد تأیید میکنند که جنگها یکی از دلایل اختلال افسردگی در دنیا هستند.
جنگ، از تأثیرگذارترین رویدادهای سیاسی- اجتماعی و نیز یک عامل عمده تغییر است. جنگ میتواند مظهری از تغییرات گسترده در یک جامعه از جمله شیوههای تابآوری و یا مقابله با پیامدهای آن باشد، که سرعت تغییرات را افزایش میدهد. در دوران مدرن، و به تبع از پیامدهای جنگ، کشورهای در حال توسعه با سرعت بیشتری با تغییرات اجتماعی مواجه شده که یا سیر نزولی داشته و یا به مسیر جدیدی از تغییرات سوق داده میشوند. «جوامع در جنگ»، تحت تأثیر نیروهای تغییر متفاوت و یا شدیدتر از آنهایی که در «جوامع در جنگ نیستند» قرار دارند (Marwick, 1988) بنابراین، جنگها بهویژه جنگ مدرن، پیامدهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زیادی را به همراه دارد. یکی از این پیامدهای تأثیراتی است که جنگها بر سلامت روان شهروندان به جا میگذارند. از منظر تغییرات اجتماعی، جنگ تیغی دولبه است. از یکسو عامل تهدیدات فزاینده علیه شهروندان در طول تاریخ بوده است. جوامع مغلوب بعد از جنگ، از سوی مهاجمین مورد انواع بدرفتاریها قرار گرفته و اموالشان به غارت رفته و در سطحی کلیتر، جامعه مغلوب بهعنوان بخشی از ممالک محروسه حاکمان مهاجم درآمدهاند. انواع قوانین نوظهور بعد از ورود لشکر مهاجم و به نفع نظام پیروز، در ممالک شکست خورده حاکم شده است. از سوی دیگر تغییرات اجتماعی ناشی از جنگ، تغییراتی است که در فرهنگ طرفین به وجود میآمد. بهطور مثال ورود مغولان به ایران که به حکمرانی ایلخانی منجر شد، موجب تغییرات سیاسی، دینی و فرهنگی زیادی در حکومت مغولان شد.
یکی از پیامدهای جنگ بهویژه جنگ مدرن، تهدیدات سلامت روان هستند. تهدید سلامت شهروندان در دوره جنگ و گاهی سالها بعد از جنگ منجر از پیامدهای جنگ است. شیوع اختلالات روانی و رفتاری، و نیز تهدیدکنندههای غیرمستقیم ناشی از جنگ مثل تجاوز جنسی، فقر، بیکاری، بیسرپرستی (یا بدسرپرستی)، و خشونت، میتواند از عوامل تهدید در ساختار سلامت روان یک جمعیت در دوران جنگ و پس از آن باشد (Summerfield, 2000; Kovnick et al., 2021). مطالعات جمعیتشناختی افزایش قطعی در بروز و شیوع اختلالات روانی را نشان میدهد. زنان، کودکان، سالمندان و معلولان از گروههای آسیبپذیر ناشی از جنگ هستند. میزان شیوع اختلالات روانی با درجه آسیب، و در دسترس بودن حمایت فیزیکی و عاطفی مرتبط است. استفاده از راهبردهای مقابله فرهنگی و مذهبی در کشورهای در حال توسعه از اقدامات رایج است (Murthy & Lakshminarayana, 2006).
افغانستان از جمله کشورهای توسعه نیافتهای است که تجربههای بسیاری از جنگ و پیامدهای ناشی از آن را با خود دارد. در افغانستان با توجه به طولانی شدن و گسترده بودن جنگ و درگیریهای مرتبط با آن،افسردگی از تهدیدات جدی سلامت روان به حساب آید. احتمالا سابقه طولانی جنگ، میزان بالای بیکاری و فقر، ناآگاهی از این بیماری، نبود مراکز درمانی و محیط ناسالم این وضعیت را تا حدودی تشدید نموده است.
افسردگی نوعی بیماری است که با علائم و نشانههای متفاوت نسبت به سایر بیماریها ظاهر شده و روی عملکرد اجتماعی افراد تاثیر میگذارد. از علائم رایج در این بیماری میتوان از کاهش لذت، انزوا و طرد اجتماعی، پرخوابی و یا کمخوابی، بیاشتهایی یا پراشتهایی، احساس غم، احساس خستگی، کمبود انرژی، افکار مکرر خودکشی و اقدام به خودکشی را نام برد (ظهیرالدین و همکاران، 1383). . این اختلال، با خلق و خوی افسرده، از دست دادن انگیزه، فقدان انرژی جسمانی، عدم توانایی در احساس لذت، اختلال خواب، احساس ناامیدی، ناتوانی و بیارزشی و در نهایت کاهش تمرکز حواس مشخص میشود (بستامی و همکاران، 1395).
در برخی از فرهنگها افسردگی ممکن است به جای غمگینی با احساس گناه عمدتا همراه با جلوههای جسمانی ظاهر شود. شکایتهای مربوط به اعصاب و سردردی (در فرهنگ لاتین) شکایت از خستگی، ضعف یا عدم تعادل (در فرهنگ چین و آسیایی) مشکلات مربوط به قلب (در خاورمیانه) یا دلشکستهگی (در میان سرخ پوستان امریکای شمالی) ممکن است نشاندهنده تجربهی افسردگی باشد (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1375) . با این حال، عواملی که میتواند به خلق افسردگی منجر شود، از نظر محیط و جامعه مورد مطالعه متفاوت است و از مشکلات مالی و اقتصادی در انسانها تا نگرانی نسبت به آینده شغلی، محدودیتهای آموزشی و کمبود حمایت اجتماعی را شامل میشود (پورحسین و همکاران، 1393: 23).
پرداختن به جنگ در تاریخ افغانستان سابقه بسیار پیچیده و طولانی دارد، و پیامدهای آن را حتی در میان مهاجرین در کشورهای همسایه بهخصوص کشور ایران میتوان مشاهده نمود (رضاپورمیرصالح و همکاران، 1402). افغانستان بهدلیل حضور اقلیتهای قومی و مذهبی، تبعیض قومیتی، اختلافات مذهبی و دخالت کشورهای خارجی دستخوش تغییراتی شده است که به تداوم جنگ کمک نموده است. دوام این جنگ به مشکلات زیادی در زمینههای آموزش، زیرساخت، اقتصاد، ناهمگونیهای اجتماعی و فرهنگی دامن زده است. با توجه به این پیامدها، اختلال در سلامت روان و افسردگی از آسیبهای است که در این کشور به مسئله تبدیل شده است. طبق مطالعات انجام شده، شیوع و میزان ابتلا به افسردگی در افغانستان بالاست. در مطالعه مرادی نظر و همکاران (2022) نشان داده شد که در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا شیوع اختلال افسردگی بین سالهای 1990 تا 2019 رو به افزایش بوده است که سه کشور افغانستان، عراق و لبنان بیشترین شیوع را داشتهاند که مرتبط با درگیریهای ناشی از جنگ است. مطالعه اخیری نشان میدهد که کشورهای افغانستان، سودان و یمن به علت جنگ، در مقابل شیوع اختلال افسردگی آسیبپذیر هستند (Safiri et al., 2024). همچنین مطالعهای که در سال 2023 در شهرهای بزرگ افغانستان مانند هرات، مزار، کابل انجام شده است نشان میدهد از هر پنج نفر، چهار نفر آن درگیر افسردگی هستند که به نسبت کل مشارکتکنندگان 1/79 درصد است (Neyazi et al., 2023: 342). این در حالی است که براساس گزارش سازمان بهداشت جهانی در سال 2023 حدود 3/8 درصد از جمعیت جهان از جمله 5 درصد بزرگسالان (4 درصد در میان مردان و 6 درصد در میان زنان) و 5/7 درصد از بزرگسالان بالای 60 سال افسردگی را تجربه میکند.
پرداختن به پیامدهای جنگ و سلامت روان در افغانستان، موضوع مطالعه محققان بوده است (Neyazi et al., 2023; Razjouyan et al. 2022; Mohammadi et al., 2023). این امر نشان میدهد که پرداختن به دلالت و پیامدهای جنگ از موضوعات مهم است که هم به لحاظ مفهومی و ذهنی و هم از نظر حساسیت تجربی و نظری محققان ضروری است. از سوی دیگر، موضوع سلامت روان و افسردگی در کشور افغانستان، عموماً در چارچوب مطالعات روانشناختی مورد بررسی قرار گرفته است. با وجود این، چنانکه در سنت دورکیمی، خودکشی بهعنوان واقعیت اجتماعی تبیین شده است، در این پژوهش تلاش میشود با رویکردی جامعهشناختی به موضوع افسردگی در افغانستان پرداخته شود. به این معنی که افسردگی اگر چه پدیدهای روانشناختی است، اما شیوع و فراوانی آن میتواند مسأله اجتماعی در بستر مطالعه متأثر از پدیده جنگ باشد. در این زمینه تاکنون مطالعهای در کشور افغانستان انجام نشده است و با توجه به خلاء دانش در این زمینه، ضرورت دارد. بر این اساس، هدف پژوهش حاضر کشف درک و تجربه اختلال افسردگی در ولایت بامیان ناظر به پدیده جنگ است. در نتیجه، سوال کلی در این پژوهش این است که ناظر به درک و تجربه مبتلایان به اختلال افسردگی ، چه زمینهها و دلالتهای اجتماعی به شکلگیری این وضعیت منجر شده است؟
پیشینه تجربی
نیازی و همکاران (2023) به مطالعه افسردگی، اضطراب و کیفیت زندگی در میان زنان افغان ساکن در مناطق شهری پرداخته و نشان دادند که شیوع افسردگی در میان زنان 4/80 درصد و اضطراب 81 درصد میباشد. همچنین در بررسی عوامل پیشبینیکننده افسردگی در میان زنان افغانستان (کابل، مزار و سمنگان) نشان دادند که مهمترین آنها سطح درآمد پایین، نداشتن شغل، ابتلا به بیماری و در معرض علائم مرتبط با افسردگی میباشد محمدی و همکاران (2023) در پژوهشی در میان کارمندان مراقبت بهداشتی در افغانستان نشان داداند که سطح درآمد، نوع شغل و مصرف سیگار در این زمینه تعیینکننده میباشد. ترانی[1] (2013) در یک نظرسنجی در افغانستان نشان داد که افراد ناتوان شامل بیکاران، سالمندان، اقلیتهای قومی، زنان بیوه و مطلقه بیشترین مشکلات روانی را تجربه نمودهاند. هوگ[2] و همکاران (2004) به مطالعه ماموریت رزمی نیرویهای امریکایی در افغانستان و عراق، مشکلات روانی و موانع مراقبتی پرداختهاند و نشان دادند که استرس ، افسردگی فراگیر و اختلال استرس پس از عملیات و اقدامات جنگی در نزد نیروها مشاهده شده است. میزان ابتلا در دو کشور متفاوت است؛ بهطوریکه در عراق 6/15 تا 1/17 درصد و در افغانستان 2/11 درصد بیان شده است.
کبریس و گادوین[3] (2024) اثرات طولانیمدت قرار گرفتن در معرض جنگ بر سلامت روان را براساس مطالعه تجربی سربازان در جنگ کشور ترکیه را با بررسی میدانی بالای 5024 نفر بررسی نمودند. نتیجه این مطالعه با تایید اینکه در معرض جنگ بودن، میتواند افسردگی ایجاد کند و حتی بعد از آن برای فرد مبتلا تداوم داشته باشد، همراه بوده است. رازجویان و همکاران (2022) در مطالعهای در افغانستان نشان دادند که یکی از عوامل مهم در ایجاد استرس ناامیدی از وضعیت امنیتی است. کوویس[4] و همکاران (2021) یک نظرسنجی ملی درباره افسردگی و اختلال اضطراب با جمعیت آسیب دیده افغانستان انجام داده و نشان دادند که میزان خشونت علیه زنان بهجز خشونت جنسی کمتر گزارش شده است. در این مطالعه، 78/2 درصد دارای افکار خودکشی و 26/2 درصد اقدام به خودکشی گزارش شده است؛ همچنین تحقیق نشان داد شدت افسردگی بالاست. بیدل[5] و همکاران (۲۰۰۹) در یک مطالعه کیفی نشان دادند که اختلال روانی در میان جوانان بزرگسال یک امر رایج بوده و با پیامدهای نامطلوب زیاد همراه بوده است. سوبو[6] و همکاران (۲۰۲۱) انواع انگ تجربه شده توسط بیماران مبتلا به بیماری روانی و پرستاران سلامت روان در اندونزی را مورد مطالعه کیفی قرار داد. نتایج نشان داد که انگ، منجر به تجربیات اجتماعی منفی مانند انزوا، طرد شدن، به حاشیه رانده شدن و تبعیض میشود. انگ همچنین سلامت روان و فرایند درمان را دچار مشکل مینماید که این وضعیت در اندونزی بهدلیل زمینههای اجتماعی و فرهنگی بسترهای امن و مساعد و ناشی از گروهها، خانواده و نظامهای ارزشی میباشد.
مرور منابع نشان میدهد که تاکنون مطالعهای کیفی روی تأثیرات جنگ بر سلامت روان و همچنین مطالعهای با رویکرد جامعهشناختی در افغانستان انجام نشده است. اهمیت این موضوع از آن جهت است که نیم قرن جنگ در افغانستان تأثیرات شدیدی بر زیست روزمره شهروندان به جای گذاشته است که از نخستین پیامدهای آن اختلال افسردگی است. به همین جهت، انجام مطالعهای کیفی و ورود به موضوع جنگ و پیامدهای آن از منظر مشارکتکنندگان، میتواند به بازگشایی مفهومی در این زمینه کمک کند.
ملاحظات نظری
نظریات مربوط به جنگ و تأثیرات اجتماعی آن بسیار محدود است. این موضوع بهویژه از منظر جامعهشناسی مورد غفلت واقع شده است. کلاوزویتس[7] در تئوری خود، جنگ و جامعه جنگزده را بهعنوان نوعی اعلام بر آغاز درگیری مسلحانه بین دولتها یا ملتها تعریف کرده است. این تعریف توضیح سیاسی و عقلانی خاصی از جنگ و درگیری ارائه میدهد، به این معنی که برای شروع جنگ باید بهصراحت اعلام کرد که جنگ بین دولتهاست [و نه غیرنظامیان]. در واقع مقصود وی این است که در جنگها بایستی به مراقبت از غیرنظامیان که میتوانند تحت تأثیر جنگ قرار بگیرند توجه شود (کلاوزویتس، 1397: 131-130).
رویکرد مراقبت مبتنی بر جمعیت توسط انجل[8] و همکاران (2006) مطرح شد. این رویکرد برای کاهش عوارض ناشی از جنگ در میان سربازان، جانبازان و بازماندگان ناشی از جنگ ارائه شده است. از نظر آنها جنگ معمولاً پیامدهای فیزیکی، عاطفی و مالی مرتبط با هم را برای جانبازان و جامعه به راه میاندازد. "ما سندرمهای جنگ بحثبرانگیز آینده را پیشبینی میکنیم و معتقدیم که یک رویکرد مبتنی بر جمعیت برای مراقبت میتواند تأثیر آنها را کاهش دهد" ((Engel et al., 2006؛ روانپزشکان ایالات متحده در قرن بیستم برای درمان و پیشگیری از پیامدهای روانپزشکی جنگ با اجرای برنامههای غربالگری، ارائه راهبردهای مداخله زودهنگام برای سندرمهای حاد مرتبط با جنگ در نزدیکی خط مقدم و کاهش علائم از مدل مراقبت استفاده کردند. دخالت روانپزشکان در درگیریهای نظامی نه تنها منجر به توسعه تخصص گسترده در مدیریت سندرمهای روانپزشکی مرتبط با جنگ شد، بلکه عمیقاً بر توسعه کل رشته روانپزشکی تأثیر گذاشت. دیدگاههای نظری جدید، مقولههای تشخیصی و راهبردهای درمانی برای اولین بار توسط روانپزشکان نظامی پیشنهاد و توسعه داده شد (Pols & Oak, 2007).
نظریه فرآیند استرس توسط کوفنیک و همکاران (2021) مطرح شده است. در این نظریه جنگها سطوح منحصربهفردی از عوامل استرسزای «حادثهای» و «محیطی» ایجاد میکنند، که هر کدام ممکن است آسیبهای طولانیمدتی به سلامت جسمی و روانی وارد کنند. همچنین جنگها، به تکثیر یا ایجاد «زنجیرهای از خطر» دامن میزنند که باعث ایجاد ناملایمات بعدی میشود. نظریه فرآیند استرس، اثرات درازمدت قرار گرفتن در معرض جنگ در دوران کودکی در ویتنام را در میان سالمندان ساکن در شمال و مرکز ویتنام تحلیل کرده است. محققان قرار گرفتن در معرض استرس در زمان جنگ را در پنج دسته مجزا ارزیابی کردند: از دست دادن خانواده و دوستان، شاهد مرگ بودن، شرایط بد زندگی، تهدید زندگی و به خطر افتادن شخصی، و آسیب اخلاقی. شرایط بد زندگی منجر به استرس مزمن و مداوم مربوط به کمبود آب و غذا، فقدان مراقبتهای پزشکی و منابع کافی، ترس دائمی از کشته شدن یا مجروح شدن، شرایط زندگی غیرقابل سکونت، جابهجایی اجباری و عدم ثبات جامعه شده است. از دست دادن خانواده و دوستان، شاهد مرگ و شرایط بد زندگی، خطر ابتلا به پریشانی روانی را بهطور قابلتوجهی افزایش دادند. طبق این رویکرد، از دست دادن خانواده و دوستان، مشاهده مرگ، شرایط ناگوار زندگی، تهدید زندگی، و آسیب اخلاقی که از پیامدهای جنگ است، تأثیرات پایدار جنگ است که بر سلامت روان در میان بازماندگان تأثیر دارد. قرار گرفتن در معرض استرس در زمان جنگ، بر سلامت روان به واسطه بیماری و رویدادهای استرسزای زندگی است. از دست دادن اعضای خانواده، شاهد مرگ، و شرایط بد زندگی در طول جنگ، خطرات جدی بر ظهور پریشانی روانی هستند (Kovnick et al. 2021).
روش و دادههای پژوهش
پژوهش حاضر یک مطالعه با رویکرد کیفی است که در سال 1403 در ولایت بامیان افغانستان انجام شد. روش پژوهش در مطالعه حاضر تحلیل مضمون است. ولایت بامیان از نظر جغرافیایی در مرکز افغانستان واقع شده که طبق برآوردهای جمعیتی حدود هفتصد هزار نفر جمعیت دارد. این ولایت به لحاظ جغرافیایی از صعبالعبورترین مناطق به حساب آمده که از نظر خدمات بهویژه حوزه سلامت را با چالشهای جدی روبرو کرده است. در ولایت بامیان نزدیک به ۱۵۰ مرکز درمانی وجود دارند که از این مجموعه ۱۰ مرکز به سلامت روان و مرکز مشاوره تخصیص داده شده است.
مشارکتکنندگان در پژوهش عبارتند از کلیه بیمارانی که در بخش روانپزشکی در بیمارستان ولایتی در مرکز بامیان بستری بودند بیمارستان ولایتی در ولایت بامیان یکی از مجهزترین مرکزها در سطح منطقه بوده که چندین ولایت را بهصورت همزمان پوشش میدهد. تمام نیرویهای کادری و پرسنل خدماتی این بیمارستان با تجهیزات به روز با حمایت مالی بنیاد آقاخان مشغول فعالیت و ارائه خدمات رایگان به مراجعین میباشد. مشارکتکنندگان به روش هدفمند از بخشهای سلامت روان و مرکز مشاوره این بیمارستان انتخاب شدند. معیارهای ورود عبارت بود از بستری بودن در بخش روانپزشکی، تشخیص با اختلال افسردگی و تمایل برای مصاحبه. قبل از همه با کادر بخش صحت روان صحبت شد و بیمارانی که مبتلا به افسردگی بودند شناسایی میشدند. تسهیلکنندگان مصاحبهها عبارت بودند از: پزشکان، پرستاران و مسئول ثبت بیماران در بخش مورد نظر. براساس معیار اشباع دادهها، در مجموع ۴۵ مشارکتکننده وارد مطالعه شدند (جدول 1).
در جمعآوری دادهها از مصاحبه نیمهساختاریافته استفاده شد. مصاحبهها در بخش روانپزشکی بین ماههای بهمن 1402 تا آخر خرداد 1403 انجام شد. قبل از شروع مصاحبه در رابطه با موضوع، هدف، روند کار و رعایت ملاحظات اخلاقی به مشارکتکننده توضیحاتی مفصل ارایه شد. مصاحبه با توجه به رعایت کدهای اخلاقی پژوهش و رعایت گمنامی مشارکتکنندگان انجام شد. متوسط کمترین زمان مصاحبه 25 دقیقه و بیشترین آن حدود یکساعت بود و بهطور متوسط زمان مصاحبهها حدود 40 دقیقه بود. بهمنظور تحلیل دادهها از روش تحلیل مضمون شش مرحلهای براون و کلارک[9] (2006) استفاده شد. معیارهای اعتبار و اعتماد تحقیقات کیفی در این پژوهش مورد نظر قرار گرفت.
یافتههای پژوهش
تحلیل دادهها نشان داد که پیامدهای روانی جنگ در میان مشارکتکنندگان پژوهش بسیار پیچیده و رنجآور است. اغلب مشارکتکنندگان دلیل اختلال خود را بیکاری، فقر و خشونت میدانستند که بانی و مسبب آن جنگ طاقتفرسای افغانستان در چندین دهه بوده است. علاوه بر این، جنگ به نابرابریهای جمعیتی و مشکلات اجتماعی دامن زده است. خیلی از خانوادههای که در فرایند این مطالعه پوشش داده شدند، با از دست دادن اعضای خانواده و نزدیکان خود مدتهاست که در شوک روانی به سر میبرند و خانوادههایی را میتوان یافت که تنها پشتوانه و نانآور خود را در این جنگ از دست دادهاند. همچنین بسیاری از بازماندگان این جنگ، عضوی از اعضای بدن خود را از دست دادهاند. این تجربیات به سلامت روان مشارکتکنندگان آسیب زده است. تحلیل دادهها نشان داد که مشارکتکنندگان از مشکلات زیادی رنج میبرند. بسیاری از آنان درگیر مسائل جنگ از جمله بیکاری و رکود، ناتوانی در تهیه معاش روزانه، کمبود درآمد، و بسیاری مسائل دیگر هستند. تجربه فقر بسیاری از مشارکتکنندگان مشترک بود. از سوی دیگر، مشارکتکنندگان زن، تبعیضهای جنسیتی زیادی تجربه کردهاند؛ تبعیض در زیست خانوادگی، یا بهعلت فقدان و از دست دادن همسر در جنگ، تبعیضهای اجتماعی، مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفتن و ... . یکی دیگر از دلالتهای افسردگی در مشارکتکنندگان سرکوب سیاسی بود. نوعی خشونت سیاسی که در جامعه افغانستان بهویژه در نیم قرن اخیر تجربه شده و فرصتهای اجتماعی را از بین برده است. بهطور کلی مشارکتکنندگان دلیل افسردگی خود را شرایط سخت اجتماعی و ناامیدی حاکم بر جامعه میدانستند. مضامین برساخت شده پژوهش عبارتند از: رکود اقتصادی-اجتماعی، فقر، خشونت، و جامعه اضطرابی (جدول 2).
1) رکود اجتماعی-اقتصادی
جنگ یکی از دلایل رکود اجتماعی-اقتصادی در افغانستان است. از بین رفتن نیروی انسانی، هدررفتن استعدادها، نابودی و ویرانی زیرساختها، حاکمیت ضعیف و چالشهای اجتماعی، جنگ را به تنها دلیل رکود اجتماعی و اقتصادی در افغانستان تبدیل کرده است. روایت مشارکتکنندگان از دلایل افسردگی گویای شرایط بحرانی مثل بیکاری و فقر است. بیثباتی سیاسی، نوسانات در ارز و وابستگیهای اقتصادی به سایر ممالک، فرصت ایجاد شغلهای ثابت و با درآمد مشخص را از شهروندان گرفته است. لذا، افزایش اضطراب و مشکلات روانی و ناآرامیهای روحی در میان مشارکتکنندگان تجربه مشترک بوده است. بیثباتی شغلی، از دسترفتن درآمد، دخالتهای سیاسی، وضعیت امنیتی ناگوار، نبود مراکز و کارخانههای تولیدی از عوامل است که بیکاری و فقر را تشدید نموده است. بدون زمینههای شغلی و کارآفرینی، سرخوردگی و ناامیدی ایجاد میشود که منجر به افسرده شدن افراد میگردد. بیکاری و کاهش درآمد به ظهور رفتارهای آسیبزا چه در خانواده و چه در فضای عمومی میانجامد. مشارکتکنندگان تاکید کردهاند که ناتوانی در تامین نیازمندیها باعث شکلگیری شکافهای میشود که آرامش را از فرد گرفته و به مرور زمان فرد را دچار اختلال و مشکلات روانی مینماید.
من 16 سال درس خواندم و سه سال در حکومت قبلی کار کردم با آمدن طالبان بهدلیل کار با حکومت قبلی شغل خود را از دست دادم. نزدیک به سه سال است که هیچ مصروفیت (شغل) مشخص ندارم در هر جای مراجعه میکنم با جواب رد روبرو میشوم. این وضعیت بیکاری خیلی فشار میدهد. خانواده بسیار بدبین شده و همسایههایم نگاه تحقیرکننده دارد. بهخاطریکه درس خواندهام ولی بیکارم در این اواخر کمی مشکلات روانی پیدا کردیم که امروز به شفاخانه آمدیم. (مشارکتکننده 43).
همچنین تعدادی از مشارکتکنندگان از ناامنی و بیثباتی شغلی و امتیازهای ناچیز شغلی صحبت کردند که نتیجه آن عدم آرامش، اضطراب و مشکلات روانی است.
شغل درست ندارم تدریس میکنم ولی بسیار امتیاز کم دارد و رفتار درست از جانب مسئولین وجود ندارد اگر بگم معاش کم است میگن میتوانی ترک کنی. تعدادی از مشارکتکنندگان بهصورت ضمنی از دخالت حکومت در به وجود آمدن وضعیت بیکاری گفتهاند. (مشارکتکننده 22).
دخترانم همهاش بیکار شدند و نگرانام که مشکل برایشان پیش نیاید. مشکلات مالی داریم دخترانم در موسسات کار میکردند آنها بیکار شدهاند. (مشارکتکننده 6).
2) فقر
رکود اجتماعی-اقتصادی ناشی از جنگ و هزینههای سنگین جنگهای طولانیمدت، فقر مزمن و ماندگار را دامن زده است. فقر بهمثابه یک مسئله اجتماعی زمینهی رشد و رسیدگی به زندگی ایدهآل را از مشارکتکنندگان گرفته است و میتواند بیشتر از بیکاری تاثیر منفی بگذارد. مشارکتکنندگان فقر را بهعنوان یکی از عوامل اساسی در ایجاد افسردگی و مشکلات روانی تلقی کردند. مشارکتکنندگان از مشکلات روزمره خود در تأمین معیشت، تهیه دارو و بهویژه داروهای افسردگی، و مشکلات ناشی از فقر میگویند. نکته مهم این است که از نظر مشارکتکنندگان این مشکلات باعث تشدید بیماری و اختلال افسردگی آنها شده است. یعنی فقر نه تنها عامل بلکه تشدیدکننده علائم بیماری و اختلال افسردگی است. ناتوانی در تامین نیازهای اولیه در زندگی، پریشانی و مشکلات روحی و روانی را برای مشارکتکنندگان به وجود آورده است. فقر میتواند آرامش را از میان بر دارد و ناهنجاری و ناملایمات در جامعه را تحمیل نماید.
از همه مهمتر اقتصاد است هفت سال است مریض اَستم دوا خریده نتوانستم غذایی خوب خورده نمیتانم و این باعث میشود سر عصابم فشار بیاید وقت اقتصاد باشد تداوی کنی تاب هم خوش است و محیط هم جور میشود وقت میبینم هیچی نیست جانم درد میکند و اعصابم خراب میشود چون نیازمندیهایم تامین نمیشود. اقتصاد بسیار مهم است همه مشکل از اقتصاد است. (مشارکتکننده 5).
رویهمرفته از نظر بسیاری از مشارکتکنندگان؛ وضعیت بیماری افسردگی، ارتباط تنگاتنگی با فقر دارد. اگر وضعیت مالی ما بهتر میبود، بدون شک درگیر چنین مصائب و مشکلات نمیشدند.
ناداری (فقر) دنیا باعث میشود خواب نروم و تنگ خلقی بگیرم. کس از کس خبر ندارد سر خانه پوشیده است درد هر کس به خودش معلوم میشود برای یکی از پسرانم زن گرفتم بسیار اوگار کردن (آسیب زدن)، قرضدار شدهام، کارگر درست هم نداریم. (مشارکتکننده 27).
مشارکتکنندگان همچنین از تبعیض و نابرابری در جامعه گفتند؛ از اقتصاد نابرابر، و وجود طبقات دارا و نادار در جامعه. احساس تبعیض اجتماعی و اقتصادی فشار زیادی را روی بیشتر مشارکت کنندگان گذاشته است و آن را غیرقابل تحمیل تلقی میکردند.
بسیار نادار هستیم کودکانم چیزی ندارند وقت دیگران را میبینم که چیزها در دست داره و ما نداریم بسیار فشار میآید دیگران موتر دارند پول دارند ما نداریم باعث اذیت میشود. (مشارکتکننده 9).
3) خشونت
مفهوم خشونت پیشینهای به درازای عمر بشر دارد. انسانها اغلب درگیر خشونت بوده و در مرحلهای از زندگی خشونت را تجربه نمودهاند. خشونت احتمالا از سر تضاد منافع و تقابل گروهی برای از میان برداشتن تفاوتها و یا تلاش برای یکسانسازی آنچه در زندگی مهم بوده اتفاق افتاده است. بیشترین شکل خشونت در کشورهایی تجربه شده است که اغلب نگاهها متأثر از کلیشهها و پندارهای رایج در بحبوحه دسترسی به منابع حداقلی بوده است. افغانستان بهدلیل جنگ طولانی، نبود منابع کافی و ضعف همیشه درگیر آشوب و خشونت بوده است. مشارکتکنندهگان جنگ و درگیری طولانی مدت را عامل رشد و ماندگاری خشونت در جامعه تلقی میکردند. جنگ یعنی خشونت و تجربه زیست در محیط جنگزده، زمینه بیماری روانی را به همراه میآورد. فشارهای عصبی ناشی از مشاهده کشتهشدگان در جنگ و یا فشارهای ناشی از موج انفجار در جنگ میتواند زمینه بیماری روانی جدی را به همراه داشته باشد. از دست دادن بستگان درجه یک و یا مشاهده نقص عضو و معلولیت آنها از نزدیک، بدترین اشکال تجربه شده خشونت در میان مشارکت کنندگان بوده است. بهطور مثال مشارکتکننده شماره 29 که خود یک بیمار افسرده است از مشکلات جسمی و روانی پسر ارشد خود که در اثر انفجار جنگ زخمی شده است، گویای این واقعیت است که جنگ ماهیتاً و نیز بهدلیل پیامدهای خود، خشونتی است که آثار ماندگار روانی را به جای میگذارد.
مریضی من از زمانی شروع شد که پسر کلانم در انفجار که در بازار بامیان زخمی شد و تا 6 ماه در شفاخانهها بستری بود. بسیار پول زیاد مصرف کردم اما بازهم تندرست نشده شبها در خواب خود جیغ و فریاد میزند با دوستان و رفیقای خود همیشه دعوا میکند. بسیار سرم تاثیر نموده خانوادهام همهاش بعد از آن باهم درگیر و دعوا میکند. ما مردم افغانستان نمیدانم چه گناه کردهایم که این روزها سر ما آمده است. (مشارکتکننده 29).
روی دیگر خشونت ناشی از جنگ بیشتر متوجه زنان و کودکانی است که سرپرست آنها (پدر یا برادران) یا در جنگ است و یا کشته یا معلول شدهاند. این افراد بهعنوان اقشار آسیبپذیر، متحمل خشونتهای خانگی در محیطهایی هستند که به ناگزیر و در اثر جنگ به آن پناه بردهاند. تجربه مکرر خشونت در زندگی از خصوصیترین مکان گرفته تا جامعه و حوزه عمومی را شامل میشود. رفتار برآمده از این وضعیت مبتنی بر پرخاشگری، تنگ خلقی، سردردی، انزوا و طرد اجتماعی که در کلیتشان همان اختلال افسردگی است شامل میشود. البته بنا به وضعیت کشور، تجربه خشونت در میان مشارکتکنندگان زن نسبتا زیاد بود. بهطور مثال، مشارکتکننده 24 اشاره به زمانی دارد که همسرش در جنگ بوده و از سوی خانواده همسر مورد اذیت و آزار قرار گرفته است و حتی بعد از کشته شدن همسرش مجبور شده با 6 فرزند خود به روستا برود.
خیلی وقتها بهدلیل اینکه همسرم در خانه نبود به وظیفه میرفت. خانواده همسرم با من درست رفتار نمیکرد. 5 سال پیش همسرم در جنگ در ولایت فراه شهید شد و بعد از آن خانواده همسرم من و 6 فرزندم را در روستا برد. بعد از آن همیشه مریض استم در اول دکتر میگفت مشکل روانی پیدا نمودی ولی حالا میگه ناراحتی اعصاب داری هیچ نمیفهمم که چه کار کنم فرزند پسرم هم تا حال کلان نشده و هیچ چیزی را نمیفهمد. بسیار دست تنگی و بدروزی است. (مشارکتکننده 24).
بسیار خرد بودم که به شوهر داده شدم 10 ساله بودم مادر شدم. بدرفتاری خانواده شوهرم بسیار اذیت میکرد. شوهرم هم [به علت جنگ] در کنارم نبود خیلی وقتها جانب خانواده خود را میگرفت. خشونت و بدرفتاری خانواده از دلایل عمده این بیماری برای من است. (مشارکتکننده 13).
خشونت پدر در خانواده که عموماً بهدلیل تجربه جنگ یا پیامدهای آن از جمله فقر و بیکاری است، نیز یکی دیگر از مشکلات مشارکتکنندگان است. این افراد که تجربه طولانی در محیط جنگی داشتهاند، تابآوری کمی در مقابل مسائل خانوادگی دارند و این امر باعث خشونت و بدرفتاری در خانواده میشود. در واقع چنین افرادی که خود آسیبدیده جنگ هستند، بهصورت دومینووار، به بازتولید مسائل و مشکلات روانی در خانواده دامن میزنند.
بدرفتاری همسرم بسیار اذیت میکند و گاهی لت میکند. خود همسرم هم [در نتیجه فشارهای دوران جنگ و مشکلات بعد از آن] همیشه عصبی است اولادها را میزند با پیاله و چاینک. اولادها کمی اگر سر و صدا کند عصابش خراب میشود. این وضعیت مرا هم ناراحت میکند. و من هم بدرفتاری میکنم با اولادها. یکی از اولادها را نیز بهدلیل لت و کوب آسیب زده. اغلب با بیل، تیشه، کلنگ، سنگ و چوب من و اولادها را میزند. کارکردن سخت و خارج از توان هم اذیت میکند. اگر نکنیم روزگار به سر نمیشود. (مشارکتکننده 37).
4) جامعه اضطرابی
جامعه اضطرابی مولد هراس دائمی است. فرد در جامعه اضطرابی، حتی اگر اولویتهای اول زیست را هم نداشته باشد، به دلایل مهم به اخبار جنگ توجه دارد. چه کسی پیروز شده و چه کسی شکست خورده است؛ جنگ و اضطراب و هراس آن، همه زندگی شهروندان را تحت تأثیر قرار میدهد. جامعه اضطرابی، گویای وضعیتی شکننده از درگیریهای سیاسی و جنگ است که شهروندان را درگیر اخبار دائمی سقوط و کشته شدن در فلان استان، یا به قدرت رسیدن گروه جدید میکند. این اخبار و تجربه روزمره، افراد را درگیر یک هراس و اضطراب دائمی میکند که زمینه افسردگی را به وجود میآورد و یا تشدیدکننده آن است. کشورهای مانند افغانستان که سالهای متمادی را در جنگ گذارندهاند، بدون شک بازماندههای پس از جنگ با پیامدهای شکنندهای روبرو هستند. در اغلب مطالعات پژوهشی باور بر این است که یکی از پیامدهای جدی جنگ، خلق آسیبهای روانی در میان نسلهای پس از جنگ است. افغانستان بهعنوان کشور که تقریباّ همیشه درگیر جنگ بوده، جمعیت زیادشان از آسیبهای ناشی از جنگ رنج میبرد. اغلب مشارکتکنندگان از قومیت هزاره بودند و بنابراین، نابرابریهای قومی زیادی را در طول نیم قرن اخیر و در سایه جنگ تجربه کردهاند. از نظر مشارکتکنندگان، جنگ شامل چند بخش میشود. اول شامل افرادی است که بهصورت مستقیم جنگ را تجربه نموده یا بهعنوان سرباز در خط مقدم بوده و یا خانوادههایی که بهدلیل موقعیت مکانی، جنگ رو در رو را مشاهده کردهاند. دوم شامل افراد و گروههایی است که بهدلیل شرایط جنگی یکی یا بیشتر عضو از اعضای خانواده و دوستان خودرا در جنگ از دست دادهاند. گروهی دیگری هم شامل کسانی است که از طریق رسانهها به اخبار مرتبط با جنگ گوش داده و همیشه از وضعیت جنگی در مناطق، دچار رنج و ناراحتی شدهاند.
وقت تلویزیون را روشن میکردم همه از جنگ میگفت. فلان والسوالی [فرمانداری یا شهرستان]سقوط کرد. نمیدانم به تعداد این قدر کشته شد. مردم از ساحه متواری و مهاجر شدند همه اینها خیلی اذیت میکرد. نگران بودم که بالاخره ما چکار کنیم و کجا برویم. (مشارکتکننده 14).
زیاد ترس دارم از اطراف و فعالیتهای خود. مدت سه سال در جایی بودیم که ترس همرایمان بود. یعنی جنگ بود. (مشارکتکننده 39).
سقوط دولت تاثیر بد گذاشت بر روی ماه، درب÷ مکاتب بسته شد. خانمها ماندند بدون هیچ آینده، در این خرابکده. معلوم نیست که فردا برای آدم چه اتفاق میافتد یک ساعت بعد خودرا تضمین نمیتوانی شاید هر لحظه نابود شوی آینده ما مردم بسیار تاریک است. (مشارکتکننده 7).
بحث و نتیجهگیری
افغانستان طی چندین دهه، منازعه و جنگهای زیادی را تجربه کرده است. این منازعه با توجه به قالب و فرم، ماهیت گوناگون داشته که بسته به هدف دو طرف منازعه، اغلب ماهیت سیاسی ولی گاهی قومی و گاهی هم نژادی و زبانی و نیز دارای ماهیت مذهبی بوده است. با این حال شکل منازعه در افغانستان بیشتر قومی به نظر میرسد. زیرا با توجه به ساختار قومیتی و تعدد قومیتها این موضوع پیچیده شده است. هدف محقق قضاوت ارزشی نسبت به وقایع جنگی در افغانستان نیست و صرفا ارائه روایتی از جنگ است که سالها شهروندانش را با تصمیمهای سخت و پیامدهای جبرانناپذیر روبرو کرده است. منازعه با هر شکلی و هر نوعی دارای یکسری خروجیها است که احتمالا به تغییری اجتماعی در آن جامعه میانجامد. این خروجی میتواند سکویی شود برای عبور از یک بحران و یا رسیدن به شرایطی تا حدودی بهتر در خوشبینانهترین حالت نمیتوان از پیامدهای مخرب جنگ بر شهروندان غافل شد. لذا یکی از پیامدهای بسیار جدی جنگ آسیب به سلامت روان و افسرده نمودن شهروندان است. این مطالعه نیز با همین هدف در صدد فهم افسردگی انجام شد که مسبب اصلی آن جنگ است. پژوهش نشان داد که از منظر مشارکتکنندگان چهار دلیل عمده اجتماعی در جامعه جنگزده، باعث اختلال افسردگی یا تشدید علائم در آنها شده است که عبارتند از: رکود اجتماعی-اقتصادی، فقر، خشونت، و جامعه اضطرابی.
تحقیق حاضر گویای تأثیرات جنگ بر اختلالات روانی و از جمله افسردگی است. مشارکتکنندگان در تحقیق بارها و با تأکید دلیل اصلی اختلال خود را بیشتر از آن که روانی یا ناظر به وراثت بدانند، آن را به شرایط محیطی و اجتماعی جنگزده نسبت میدادند. مهمترین و در بالای همه مسائل، فقر و مشکلات ناشی از جنگ مثل رکود اقتصادی و اجتماعی است که تأثیرات خود را بر حیات خانواده بهجای گذاشته است. جنگ در ابتدا شرایطی از اضطراب عمومی و اجتماعی را بهوجود میآورد. عدم قطعیت در جامعه از سطوح کلان تا سطوح خرد (فردی) از پیامدهای ابتدایی جنگ است که باعث افزایش اضطراب و استرس میشود. این عدم قطعیتها بهویژه در شرایط نابسامان اجتماعی بهصورت ملموس در تعارضات خانوادگی و همچنین فقر خانواده نمود مییابد.
مشارکتکنندگان در جریان مصاحبه از نوع رکود و سقوط مشاغل و مصروفیتهای مبتنی بر درآمد روایت نموده که منتج به درگیریهای ذهنی و روانیشان شده است و بخش از آسیبهای روانی را مشروط به کاهش یا از میان رفتن مشاغل عنوان نمودهاند. تعدادی از شرکتکنندگان میزان بالای فقر در میان گروهها را از رایجترین عامل نام بردهاند. یعنی مسکنت و فقر مسبب نارساییهای است که در خانوادهها و افراد به گسترش مشکلات روانی و افسردگی دامن زده و این روند را بهشدت تسریع نموده است، بسیاری از مشارکتکنندگان به تکرار از فقر بهعنوان یک مشکل لاینحل در فرایند زندگی خود نام برده و آن را مرتبط با جنگ طولانی در افغانستان میدانند.
پیامدهای روانی جنگ به فقر و رکود محدود نمی شود. یکی از پیامدهای مخرب جنگ ایجاد فضایی به صورت کلی خشونتآمیز است. در صورت کلی جامعه، جنگ و اخبار مرتبط با آن فضایی از خشونت را بر جامعه تحمیل می کند. اما جنگ افغانستان، محدود به جنگ در مرزها نبوده است. در نیم قرن اخیر، جنگ یک امر سیاسی محدود به مرزهای ملی نبوده است، بلکه بخشی عمده از تجربه زیسته مشارکت کنندگان بوده است. آن ها خبر جنگ را فقط در اخبار نمی شنیدند، بلکه به صورت روزمره با صحنه هایی از جنگ و خشونت (از قبیل کشته شدن بستگان یا اطرافیان و یا در شهر و روستا) را شاهد بوده اند. چنین فضایی از تجربه زیسته و روزمره خشونت، تأثیرات بسیار مخرب بر ساحت روان مشارکت کنندگان به جای گذاشته است. بعضی از آن ها از نزدیک شاهد کشته شدن یا قطع عضو بستگان یا دوستان خود بوده اند که به صورت یک تروما و تصویر آسیب زننده در ذهن شان باقی ماند است. در نهایت اینکه در چنین فضای همراه با خشونت، گروه های آسیب پذیر از جمله زنان، دختران و کودکان می توانند قربانی خشونت باشند. مشارکت کنندگان زن از اشکال مختلف خشونت در خانواده و فضای عمومی پرده برداشته و اذعان داشته که حین مواجهه با مردان استرس و ترس را تجربه می کنند. بعضا ساختارهای موجود بهعنوان یک امر پذیرفته شده زنان را در معرض خشونت قرار داده این مسائل رایج را میتوان بهعنوان ساختارهای موجود نام برد که به راههای اعمال و ترویج خشونت علیه زنان تبدیل شده است. ازدواجهای زیر سن قانونی و اجباری از این نمونهها میباشد. سرکوب سیاسی از یافتههای دیگر در این پژوهش است که به افسردگی مشارکتکنندگان انجامیده است. این سرکوب با ایجاد قوانین سختگیرانه بر فعالیت شهروندان و انضباطی ساختن بیش از حد زندگی آدمها رخ میدهد. در نتیجه، تغییرات ناشی از جنگ چندبعدی و پیچیده است. آنچه در این پژوهش مورد نظر بود مطالعه بیماران دارای افسردگی که از جنگ و تغییرات ناشی از جنگ متاثر شدهاند.. این یافته ها مبتنی بر یافته های نیازی و همکاران (2023)، کوئیس و همکاران (2021) و محمدی و همکاران (2022) است که شیوع بالای افسردگی در افغانستان را تایید می کنند که بخشی از دلایل آن مرتبط با جنگ است. در همین زمینه مطالعه رازجویان و همکاران (2022) استرس روزانه در میان جوانان را در مطالعه خود نشان دادند که نتیجه یک استرس و فشار دائمی، اختلالات روانی و رفتاری می باشد.
اگر چه بیشتر مشارکت کنندگان تحقیق حاضر در بخش روانپزشکی بستری هستند و اقدامات عام و مداخله معمول در مورد آن ها انجام می گردد، اما به نظر می رسد که رویکردهای مراقبتی که در مورد سربازان بازمانده از جنگ انجام می شود، ضرورت دارد که در مورد این افراد نیز مورد استفاده قرار گیرد. چرا که اگر چه این افراد، بازمانده جنگ همچون سربازان نیستند، اما زندگی در جامعه جنگ زده به مدت طولانی، فرایندهایی مشابه، یا احتمالا آسیب زاتر را همراه داشته باشد. به همین جهت رویکرد مبتنی بر مراقبت انجل و همکاران ( 2006) پیشنهاد می شود. لذا انجام برنامههای غربالگری، ارائه راهبردهای مداخله زودهنگام برای سندرمهای حاد مرتبط با جنگ برای مشارکت کنندگان در تحقیق نیز پیشنهاد می شود. چنین رویکرد مراقبتی می تواند کمک زیادی به ارتقای سلامت روان در میان مشارکت کنندگان کند. نظریه فرآیند استرس توسط کوفنیگ و همکاران (2021) توجه به عواقب و پیامدهای طولانی مدت جنگ در میان افراد ضرورت دارد که برای مشارکت کنندگان در تحقیق حاضر نیز پیشنهاد می شود. این پیشنهاد مبتنی بر رویکرد کلازوویتس (1397) می باشد که توجه به غیرنظامیان در دوران جنگ را نیز مهم تلقی کرده است.
به طور خلاصه می توان گفت که جنگ و زیست در جامعه جنگ زده عواقب و پیامدهای آسیب زای گسترده ای بر سلامت روان شهروندان به همراه دارد. جنگ با به جای گذاشتن تخریب های گسترده زیرساخت ها و از بین بردن سازوکار اقتصادی و تولید در جامعه می تواند به بیکاری، رکود و فقر کل جامعه بینجامد. از سوی دیگر جنگ ماهیتاً خود یک عامل تولید خشونت است به جز خشونتی که بین کشورها یا دولتهاست، در درون نظام اجتماعی فضایی از خشونت را به وجود می آورد. بنابراین، اختلالات روانی که به ابعاد و ساختار روانی مربوط می شوند، در شرایط خاص اجتماعی می توانند منتج از شرایط کلی جامعه همچون جنگ باشند.
پژوهش حاضر، مطالعهای است جامعهشناختی بر پیامدهای جنگ و تأثیرات آن بر سلامت روان در بامیان افغانستان. محدودیت اصلی آن عدم تعمیم به علت کیفی بودن آن است. افزون بر این محدودیتهای دیگری نیز در فرایند این پژوهش وجود داشت، مصاحبه با مشارکتکنندگان همراه با محدودیتهای بود. به آن میزان که انتظار میرفت نمونهها نمیخواستند مشکلات و تجربهشان بیان نمایند. اگر چه مشارکت کنندگان در تحقیق اذعان می کردند که در نتیجه جنگ درگیر اختلالات روانی شده اند، اما تشخیص افتراقی بین کسی که اختلال دارد در نتیجه جنگ است یا یک مسئله صرفا روانی در این تحقیق انجام نشده است و این از محدودیت های تحقیق است.
تشکر و قدردانی
مقاله حاضر برگرفته از رساله دکتری جامعهشناسی در دانشگاه یزد با عنوان مطالعه کیفی رفتار بیماری در مبتلایان به اختلال افسردگی در ولایت بامیان، افغانستان میباشد. نویسندگان از مشارکتکنندگان در پژوهش مراتب تقدیر و تشکر را دارند. همچنین از نظرات اصلاحی داوران رساله در مراحل مختلف پیشرفت کار پژوهش، و همچنین پیشنهادات اصلاحی داوران مقاله حاضر تشکر میشود.
[1]. Trani
[2]. Hoge
[3]. Kibris, & Goodwin
[4]. Kovess
[5]. Biddle
[6]. Subu
[7]. Clausewitz
[8]. Engel
[9]. Braun & Clarke